دور خواهم شد از این خاک غریب...
.
هشت سال از دوست داشتنی ترین لحظات عمرم را جا دادم توی 10-12 تا کارتن و راهی وطنم...این بار نه برای سفر که برای ماندن...
.
درگوشی:
بدم میاد از خودم وقتی ناخواسته ناراحتش میکنم...
میشکنم وقتی باعث شکستن دلش میشم...
دوست ندارم این خود این روزهایم را...
باید نباشم...شاید زمان، شاید دوری، دلتنگی...درست کند این "خودم" را!
مساافر....
.
.
.
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست، خدایا به سلامت دارش
.
.
.
*ناباورانه پیغامش رو چندین و چند بار گوش دادم تا مطمئن شم خودشه....مطمئن شم درست گرفته....
شکرت خدا...
شروع سال 89 پر بودم از امید و آرزوهای رنگین کمونی و قشنگ... شروع سال 90 اما هیچ حسی نداشتم...پر بودم از بی حسی و بی تفاوتی!! تنها از خدا سلامتی عزیزانم رو خواستم...هیچ دردی بدتر از این نیست که درد کشیدن عزیزترین هاتُ ببینی... چند شب پیش دوباره تمام لحظات جهنمی اون روزها برام زنده شد...شهر غریب، خیابونای پرپیچ و خم، هوای آتیشی، راهروی بی انتهای بیمارستان، صندلی های یخ زده، شب، تاریکی، ترس، سکوت...و من که حتی توان اشک ریختن هم نداشتم... * خدا اما همیشه جایی برای شکرش باقی میذاره! وقتی توی بخش اطفال روی هر تخت فرشته ی معصوم و کوچولویی رو میبینی و نگاه پر دردش قلبتُ درد میاره...وفتی چشم های غصه دار مامان و بابای نوزاد چند ماهه ای که آماده میشه برای جراحی رو میبینی، وقتی.....بیشتر قدر داشته های خودتُ میدونی و کمتر حسرت نداشته هاتُ میخوری...شکرت خدا...شکر
حال دل با تو گفتنم هوس است
استاد برای خودش یک چیزهایی میگوید که صدایش برای ما آخر سالنی ها بیشتر شبیه وزوز است. ناخن هایم از سرما کبود شده اند، عذر خواهی میکند استاد به خاطر سرمای زیاد و خراب شدن ناگهانی شوفاژها. عذرخواهی اش اما گرم نمیکند دستان یخ زده ام را. خودکارم یک جایی توی کیفم غیب شده و خیال پیدا شدن ندارد... نگاهم به پسرک چینی یا شاید هم ژاپنی است که هدفن توی گوشش "Dr Who" تماشا میکند سر کلاس!مانده ام که اصلا چرا آمده...نگاهم بین لپتاپ پسرک ژاپنی و موبایل روی میزم گیج مانده...به این فکر میکنم که پسرک چه دل خجسته ای دارد...فکر میکنم که یعنی جدی گفت دیگر صدایش را نمیشنوم؟؟...روی هوا مینویسم "حال دل با تو گفتنم هوس است" .... تایپ میکنم "خبر دل شنفتنم هوس است". انگشتانم دیگر بی حس اند از سرما. موبایل را پرت میکنم توی کیفم مبادا که انگشتم از روی بی حسی بی اجازه دکمه ارسال را بزند!
استاد خسته نمیشود از حرف زدن و من همچنان افکار مختلف رژه میروند در سرم...دخترک شک دارد اوست که عوض شده یا آدم های اطرافش؟ یا شاید هم خیابان ها، سینما، رستوران و مغازه های شهر اند که رنگ عوض کرده اند! این روزها همه کَس و همه چیز را جوری دیگر دوست دارم، سیر نمی شوم از تماشایشان. انگار که قرار است دیگر نباشند... نباشم... دلتنگشانم شب و روز...
دخترک فکر میکند که چه اتلاف وقتی است برنامه ریختن برای فردا و پسفردا و... وقتی آخرش همانی میشود که خدا بخوااهد...وقتی صلاحت از دید خدا همیشه همانیست که تو اصلا فکرش را هم نکرده بودی...
استاد تاریخ امتحان را مینویسد و سفارش میکند که نپیچانیم و حتما بیاییم و...دلم برای او و چشمان سبزش و نگاه های مهربانش هم تنگ میشود حتا!
خدا را هم این روزها انگار جوری دیگر دوست دارم....
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
دیدی گاهی سخت ترین کار دنیا حفظ آن لبخند مسخره "همه چی آروم است؟!"
دیدی گاهی همه چیز خلاف آن میشود که تو میخواهی....
دیدی گاهی دلت دقیقا هوای همانی را میکند که دور است...خیلی دور...
دیدی گاهی "بودن" چه سخت است...چه تلخ است...
تنهایی را چشیده ای آیا...
دیدی آیا محکوم شدن به جرمی که هرگز مرتکب نشدی چه درد دارد...د ر د
دیدی گاهی ترجیح میدهی به جای نگاه های سرد, به جای حبس ابد, حکم اعدامت را بدهند و خلاص...
. . .
غربتِ محرم...
غریبانه ترین محرم این چند سال غربت نشینی است این روزها... من هستم و در و دیوار خانه و لپتاپ و "آفتاب در حجاب" سید مهدی شجاعی... من هستم و ارمیای "بیوتن" و ذکر آلبالا لیل والا... من هستم و پروژه نیمه تمامی که فردا 9 صبح باید روی میز استاد باشد... من هستم و سکوت دوست نداشتنی خانه و "عمه بابایم کجاست" کویتی پور که میشکند سکوت را... دخترک هست و انتظار.... انتظار و انتظار و انتظار.... *عادت باشد شاید...نمیدانم! یادت دست از سرم برنمیدارد اواخر پاییزها....تبریک نگویم، ننویسم، نمیشود انگار...خشک و خالی بودنش را بگذار به حساب عاشورا و دل گرفته این زینب....
10 آذر نوشت!!
هی از صبح، توی راه دانشگاه، سر کلاس و....با خودم میگویم فردا دیگر مینویسم! سر نماز یادم می آید که ای وااای امروز 10 آذر است نه فردا!! با رفقا روی صندلی های یخ زده سینما میلرزیم و بیشتر از فیلم حواسمان به سرماست. من به این فکر میکنم که 10 آذر باشد و 6 سال از آن سه شنبه گذشته باشد و....باید بنویسم، همین امشب! پشت پنجره اتاقم برف های یخ زده را تماشا میکنم و این 6 سال را مرور....یاد تک تک آنهایی می افتم که از روزهای اول بودند و میخواندند حرف های در دل مانده ام را...آن هایی که دیگر نیستند...اویی که.... چه یخ زده است همه جا...آدم ها هم حتی....قلب هایشان هم!! *امروز 6 ساله میشود وبلاگ نازنینم که بینهایت دوستش دارم... *فقط مسافرت ناخواسته را تجربه نکرده بودم که آن هم...زمستان های ایران چطوری هاست؟!؟!؟
بی هدف خواهم رفت!!!
اندر احوالات یک دوست:
همه چیز فراهم است. بالاترین مدل ماشین، مجهز به هر گونه امکانات. راه میونبری که در کوتاه ترین زمان تو را به مقصدی که سال ها آرزویش را داشتی می رساند. مقصدی که خیلی ها آرزوی رسیدن به آن را دارند اما خب هر کسی را که راه نمی دهند! اصلا گور بابای خیلی ها، مهم تویی. همسفر سرعتت را کم می کند. پس یک فنجان غرور و تکبر را با یک حبه "من" بالا می اندازی و راهی می شوی.
پایت را روی گاز می گذاری. دنده ی چهار و بی توجه به عابران پیاده و حتی چراغ قرمز، چشم بسته می رانی. می خواهی تو اولین نفری باشی که می رسی! آه که چه لذتی دارد دیگران به جایگاهت حسرت بخورند هاا...می خواهی آن لذت نصیب تو شود تنها تو.
دیگر چیزی به خط پایان و مقصد نمانده، مشغولِ من من کنانی که...ناگهان تابلوی ایستِ قرمز رنگی تو را مجبور به ترمز و ایست کامل می کند...به علت وزش باد شدید، پلی که به مقصد و بهشت خیالیت ختم می شود سقوط کرده است. حالا مدت هاست که شرم داری از بازگشت و راه پیش مسدود است.اندر خم یک کوچه مانده ای و در جا می زنی....درجا....
میگوید: "همیشه پی چیزی بودم و حالا پی هیچم...نمیدانم اما چرا نمیرسم به این هیچ..." و بعد آرام زمزمه میکند : "*بی تفاوت بی هدف بی آرزو. . .می روم در چاه تاریکی فرو..."
پ.ن: و من همیشه از خدا خواسته ام یاری ام کند که در راه رسیدن به او مسیر را گم نکنم و اشتباه نپیچم و پله ها را یکی یکی بالا بروم نه پایین....
*شاعر: فریدون مشیری